من شعر نوشتم .
من از چند سال پیش شعر می نویسم .
یه آقایی هم چند وقت پیش گفته : که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت .
احتمال داره که من خجالت بکشم که یه شعر بگم که توش این باشه : چرا ما اصلا باغچه نداریم .
اون سیبی که تو می دزدی اصولا سیب نیست ، همه چیزته : مثل یه عالمه دوست داشتن ، یه دنیا عشق ، خیلی سخاوت ، آخر شجاعت ، یه کم جوانمردی ، کلی غرور و ... ، تقدیمش می کنی . ولی واسه اون همون سیبه ، یه گاز می زنه میندازه زمین .
می دونم که چرا زندگیت میریزه به هم و اونم عین خیالش نیست . گوش کن .
متهم نداریم .
اون فقط یه سیب رو انداخت زمین ، همین ، و به همین سادگی هم نمی دونه که اون همه چیزته نه سیب . ولی الان یه سیب داری که نداری .
یه پیشنهاد : خم شو ، زانو بزن ، سر و دستتو بیار پایین ، خیلی پایین ، سیب رو وردار ، ولی پاکش نکن ، حالا پاشو .
همه عشق و غرور و سخاوت و ... تو ، زخمی و گاز زده شده است . ولی عوضش یه سیب داری که بوی اونو میده ، به کسی نده اونو .
ولی میتونی باز یه سیب دیگه بدزدی ، بهتره بدونی به کی باید بدی .
البته ندونی هم زیاد فرقی نداره ، چون در حوزه اختیار و تصمیم گیری شما نیست ، به صورت کاملا منطقی !