تبليغاتX
منطق بی منطقی - تقدیر
سلام .

من شعر نوشتم .

من از چند سال پیش شعر می نویسم .

یه آقایی هم چند وقت پیش گفته : که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت .

احتمال داره که من خجالت بکشم که یه شعر بگم که توش این باشه : چرا ما اصلا باغچه نداریم .

اون سیبی که تو می دزدی اصولا سیب نیست ، همه چیزته : مثل  یه عالمه دوست داشتن ، یه دنیا عشق ، خیلی سخاوت ، آخر شجاعت ، یه کم جوانمردی ، کلی غرور و ... ، تقدیمش می کنی . ولی واسه اون همون سیبه ، یه گاز می زنه میندازه زمین .

می دونم که چرا زندگیت میریزه به هم و اونم عین خیالش نیست . گوش کن .

متهم نداریم .

اون فقط یه سیب رو انداخت زمین ، همین ، و به همین سادگی هم نمی دونه که اون همه چیزته نه سیب . ولی الان یه سیب داری که نداری .

یه پیشنهاد : خم شو ، زانو بزن ، سر و دستتو بیار پایین ، خیلی پایین ، سیب رو وردار ، ولی پاکش نکن ، حالا پاشو .

همه عشق و غرور و سخاوت و ... تو ، زخمی و گاز زده شده است . ولی عوضش یه سیب داری که بوی اونو میده ، به کسی نده اونو .

ولی میتونی باز یه سیب دیگه بدزدی ، بهتره بدونی به کی باید بدی .

البته ندونی هم زیاد فرقی نداره ، چون در حوزه اختیار و تصمیم گیری شما نیست ، به صورت کاملا منطقی !

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 0 توسط آقای من |